تبلیغات
فصلنامه لاله های فردوس - مصاحبه با مادر شهید محمداحمدیان


Admin Logo
themebox Logo
تاریخ:دوشنبه 8 خرداد 1391-06:58 ب.ظ

مصاحبه با مادر شهید محمداحمدیان

تا زنده ام می خواهم علی وار زندگی کنم

 

تا زنده ام می خواهم علی وار زندگی کنم

    وقتی وارد خانه شهید شدیم، مادر عکس بزرگ پارچه ای فرزندش را آورد گذاشت کنار دیوار و خودش در کنارعکس روی زمین نشست. پس از چاق سلامتی و احوال پرسی می گوید: خوش آمدید خوشحال شدم به ما سر زدید.

به او می گویم :مادر خودت را معرفی کن ،می پرسد: چه بگویم بار دیگر تکرار می کنم :خودت را معرفی کن یعنی این که کی هستی و با این شهید بزرگوار چه نسبتی داری؟

می گوید:  من کبری عقیقی مادر شهید محمد احمدیان مقدم فردویی هستم و این جمله را تکرار می کند، می گوید، افتخار می کنم که مادر شهیدمحمد احمدیان هستم. فرزندم در راه خدا شهیدشده است.

به او می گویم: مادر از پدر شهید، مرحوم مشهدی ابوالفضل بگو، چطور آدمی بود چه اخلاقی داشت( کمی گوش هایش سنگین شده و دیر متوجه منظور سؤال کننده می شود)

می گوید: «پدرش هر شب ساعت 3 بعد از نیمه شب مشغول نماز می شد و تا صبح نماز می خواند، مال و منالی نداشتیم با سختی زندگی را می گذراندیم و با نداری بچه ها را بزرگ کردیم ،مشهدی ابوالفضل آن قدر ساده بود که اگر می گفتی ماست سیاه است باور می کرد، اهل نماز، روزه  و عبادت بود، همیشه دعا می کرد که خدایا به ما روزی حلال بده به بچه های من روزی حلال بده، او مردی زحمت کش بود که با توکل به خدا زندگی می کرد و وقتی از دنیا رفت چیزی برای ما به ارث نگذاشت و درآمدی هم نداشتیم پسرها بزرگ شدند و کم کم رفتند سر خانه و زندگی خودشان»

به او می گویم محمد کی رفت جبهه و چه جوری رفت؟

می گوید «وقتی جنگ شروع شد و صدام به ایران حمله کرد محمد آمد و گفت: مادر می خواهم به جبهه بروم گفتم: مادر می روی جبهه شهید می شوی گفت: می روم جبهه تا در راه رسول خدا حضرت محمد(ص) شهید بشوم.

من دوست دارم شهید بشوم بعد هم آخرین باری که به جبهه رفت گفت: مادر این مرتبه شهید می شوم یک تیر می خورد به سینه من و جایش را با دست نشان داد. گفتم: برو به امید خدا تو را به خدا می سپارم به او گفتم: مادر در جبهه گرسنگی نمی بری، گفت نه من حاضرم در راه خدا از گرسنگی بمیرم.

به او می گویم مادر، محمد از بچگی چه رفتار و اخلاقی داشت؟

خیلی با تقوا و با نماز و خدا بود، خیلی چشم پاک بود چون خانه ما نزدیک کاریز «قنات» بود و زن ها آن جا لباس و ظرف می شستند با این که سن و سالی نداشت می گفت: من خجالت می کشم از این که از این محل عبور کنم اگر برای من مشکلی پیش آمد خیلی ناراحت می شد، و می گفت: حاضرم مادر تورا به دوش خودم ببرم بیمارستان.

 چندتا خیار از زمین یکی از فامیل ها چیده بود گفت: مادر من 6 تا خیار چیدم تابرای تو بیاورم بعد چون به او نگفته بودم نیاوردم تو از این بنده خدا برایم حلالیت بگیر و من از اون حلالیت گرفتم.

برای شام چیزی نداشتیم از خانه همسایه نان گرفتم آوردم گفت: نان را از کجا آوردی گفتم: از همسایه گرفتم بعد به او پس می دهم. گفت نان نمی خورم من برایش یک مقدار گندم داشتیم بو دادم، خورد و نماز خواند و خوابید.

یکی از دوستانش در جبهه از او تقاضای قرض می کند می گوید: برای چی می خواهی، دوستش می گوید: برای این که واجب شده برم شهر و حمام برم می گوید: از دل و جان برای انجام امر واجب کمک می کنم.

9 کلاس سواد داشت و با همین بچه های فردویی مثل امیری، شاه علی و این هایی که باهم عکس گرفته اند رفیق بود. رفیقاش هم خوب بودند مثل خودش.

به من می گفت: با همسایه ها خوب باش اگر بدی هم کردند تو خوبی کن، یک شب رفته بود خانه یکی از رفیقاش و اون دوستش به مادرش گفته بود که مهمان عزیزی دارم، وقتی مادرش محمد من را دیده بود گفته بود: همین بود مهمان عزیزت، گفته بود بله مادر کی از این عزیزتر و بهتر!

 به او می گویم مادر بچه های دیگر شما هم جبهه رفته اند یا نه؟

می گوید 5 تا پسر دارم و یک دختر می گوید همه رفتند حبیب، قربان، اصغر، همه هم مجروح شدند و خدا را شکر برای خدا رفتند و خیلی کم توقع هستند من هم از آن ها توقعی ندارم.

به او می گویم مادر چطور خبردار شدی که محمد شهید شده و چه کردی وقتی خبر شهادتش را شنیدی؟

می گوید: یکی از طرف دولت آمده بود، (من داشتم در منزل شهید احمد کربلاعلی خمیر می کردم دست هایم خمیری بود). گفت: محمد مجروح شده آماده شو بیا برویم قم اورا ببین، گفتم: اگر شهید هم شده باشدناراحت نیستم  کسی که به جبهه اسلام می رود پیه شهادت را هم باید به خودش بمالد تا چه برسد به زخمی شدن. ولی می دانم شهید شده چون خودش به من گفته بود که چطوری شهید می شوم، وقتی رفتم بالای سر تابوتش دیدم همان قسمت سینه اش که می گفت تیری خورده خون تازه جوشیده و بیرون آمده بود. خیلی خوب بود به خدا خیلی خوب بود.

به او می گویم مادر آیا سر مزار شهید هم می روی؟

می گوید: نمی توانم پیاده بروم ماشین می گیرم و می روم وقتی بالای سر او می رسم روی قبر او دراز می کشم  و سینه ام را به سنگ قبر او می چسبانم و با گریه، با او درد و دل می کنم و برایش دعا می کنم و می گویم خدا برایت خوب بخواهدمادر همان طورکه خودت خوب بودی.

به من گفته بود اگر من شهید شدم تو یک روسری سفید سر می کنی و می آیی در مجلس عزای من و بگو امروز روز شادی پسرم هست، وقتی من این کار را کردم خیلی ها تعجب کرده بودند و چقدر آن روز گریه کردند خانوم هایی که آمده بودند. وصیت نامه اورا هم یکی از دوستانش آورده بود که به دست ما نرسید.

به او می گویم مادر جان آیا با محمد ارتباط معنوی هم داری او را در خواب می بینی؟

می گوید: یک شب او را خواب دیدم گفت: من نگهبان این باغ هستم چون تو برایم گریه نکردی، هرکجا بخواهم می توانم بروم و آزاد هستم بعد گفت: ننه، کله پاچه دوست دارم و الان دلم می خواهد ،صبح رفتم کله پاچه و نان خریدم پختم و زن های همسایه را دعوت کردم گفتم: بخورید و برای محمد فاتحه ای بخوانید.

یکی از همسایه ها او را خواب دیده بود: گفته بود از مادرم راضی هستم و می خوام کمک مادرم کارهایش را انجام بدهم چون همیشه در فکر من بود به من می گفت: وقتی می خواهم به جبهه بروم بگو برو، هر وقت هم رفتم و برنگشتم خدارا شکر کن خیلی صحبت های قشنگی می کرد.

گفتم: مادر صحبت از ازدواج نمی کرد؟

می گوید: به شوخی می گفتم: زن بگیر می گفت: کی زن به ما می دهد. می گفتم: غصه نخور برایت 7 تا زن می گیرم، می گفت: باشه بعد از جنگ برام بگیر حالا که زن نمی خواهم.

به او می گویم مادر: کربلا هم رفتی در کربلا یاد محمد بودی یا نه؟!

    می گوید: با همین پسرم اصغر، رفتیم کربلا، به اصغر گفتم پول ندارم گفت: خودم پولش را می دهم، تازه راه کربلا باز شده بود خیلی سختی کشیدیم، پیاده روی می کردیم مثل حالا نبود، اصغر می گفت :اگر برای تو اتفاقی بیفتند من چه کنم ،جواب خواهر و برادرهایم را چه بدهم می گفتم: ناراحت نباش همین جا درراه کربلا خاک کن وبرو. تا این که رسیدم کربلا، خیلی سخت گذشت. من در کربلا فقط برای امام حسین(ع) گریه کردم و اصلاً برای محمدم گریه نکردم خودش وصیت کرده بود که برای من گریه نکن برای امام حسین(ع) گریه کن .

به او می گویم: مادر چه توقعی از مسؤولین نظام، بنیاد شهید و... داری؟!

می گوید: هیچ توقعی ،از بچه هایم هم توقع ندارم از مردم هم توقعی ندارم، رهبرم را دوست دارم از او هم توقعی ندارم این قدر مشکلات دارند من دیگر نمی خواهم برایشان سربار باشم.

از جایش بلند می شود چای می ریزد و می گوید: بخورید شما به جای محمد، خوشحال می شوم.

   بعد پسرش عبدالحسین وارد خانه شد به سراغ او رفتیم و پس از احوال پرسی از او خواستم برایمان از محمد تعریف کند می گوید :عبدالحسین احمدیان مقدم برادر شهید محمد احمدیان هستم.

محمد اخلاق خیلی خوبی داشت، هیچ توقعی هم نداشت از جبهه که می آمد به مادرمان اجازه نمی داد از او پذیرایی خاصی بکند اگر سر سفره یک غذای ساده مثل سیب زمینی و ماست بود فقط یکی از آن ها را می خورد و می گفت: «تا زنده ام می خواهم علی وار زندگی کنم».

با بچه ها خیلی خوب بود یک دنیا سادگی، صفا و صمیمت بود. خیلی دوست داشتنی بود به مادرم خیلی کمک می کرد.

محمد می گفت: جنگ به ما تحمیل شده تا جنگ تمام نشه من دستم به کار نمی رود باید از کشور و رهبرم دفاع کنم. دوست داشت اسلام پیروز شود، می گفت: اگر شهید شدم که خیلی خوب است اگر نشدم آرزویم دیدن روی حضرت مهدی(عج) است و امیدوارم این قدر عمر کنم که ببینم پرچم اسلام به دست آن حضرت بر بلندترین قلل جهان به اهتزاز  در آمده و همه ملت ها تحت دولت آن حضرت باشند.

خیلی پایبند نماز و روزه بود امام را خیلی دوست داشت و در مورد حلال و حرام باید بگویم از آب شب مانده هم پرهیز می کرد، عاشق شهدا و جهاد در راه خدا بود.

ما هم از مسؤولین نظام توقع مادی نداریم فقط فکر جوان های این مملکت باشند . دلسوزی کنند برای آن ها و فکری برای وضع اقتصادی وفرهنگی آن هابکنند تهاجم فرهنگی آنها را تهدید می کند.

از آن ها به خاطر این که وقتشان را در اختیار ما گذاشتند و در مصاحبه شرکت کردند تشکر می کنم و بعد هم خداحافظی،باشدکه رفتار وسیره عملی شهدا سرمشق زندگی ما باشد وفردا ازشفاعت آنان محروم نباشیم.

تابستان 1383 (شب خیز)

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر